ايليا جيگري ايليا جيگري ، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

ايليا نفس مامان ليلا

ايلياي نترس و بازيگوش

آقا ايليا جونم كه ماماني قربون بشه از هيچ چيزي ترس و واهمه نداره ، نه از بلندي و نه از بازي با برق و نه از گاز و نه خيلي چيزهاي ديگه . هر چقدر هم بهش ميگي گوشش بدهكار نيست يا بايد خودش تجربه بدي به دست بياره كه اون كار رو تكرار نكنه و يا اينكه كلا اون كار از ذهنش بره وگرنه به اين ساده گيها دست از كار اشتباهش بر نميداره . ماشاالله خيلي شيطون و پر انرژي شدي ، هر جوري شده بايد انرژيتو خالي كني ، هر كاري هم مي كنم كه با نقاشي و كتابخواني و يا خمير بازي و ... انرژيت خالي بشه ، فايده اي نداره حتما بايد از در و ديوار راست بالا بري تا تخليه انرژي بشي و يا پشتك وارو بزني . انشاالله خدا هميشه و در همه حال همراه و تو و ديگر ني ني هاي شيطون باشه تا خداي...
10 آذر 1392

محرم - آبان ماه سال 92

باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است                                                                  باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است  سرهاي قدسيان همه در زانوي غم است                                                                      زيرا عزاي اشرف اولاد آدم است   ...
25 آبان 1392

بازي هاي كودكانه ايليا نفس مامان

گل مامان برات رنگ انگشتي خريدم كه باهاش سرگرم بشي و باهاش رنگ آميزي كني . هر چند كه هر چي پازل ، كتاب داستان و نقاشي ،‌كارتون و يا اسباب بازيهاي مختلف مي خرم ، فقط يه كمي تو رو سرگرم ميكنه و بعد دلت رو ميزنه . بازي با اين رنگ انگشتي ها هم همينطور بود فقط تور چند لحظه اي سرگرم كرد . ولي خدا ميدونه چه به روز خودت و ميزت آوردي .   از بس كه خودت و رنگي كرده بودي خودت هم چندشت شد و چهارپايه به زير پات گذاشتي و دست و پاهات و شستي . ...
16 آبان 1392

خاطرات شمال 1 آبان 92

روز چهارشنبه ساعت 2 از اداره مرخصی گرفتم و با مامان جون و آقاجون و آجی به طرف شمال به راه افتادیم . حول و حوش ساعت 8 شب به ویلای مامان جون رسیدیم .از لحظه ای که پای ما به شمال رسید باران خیلی شدیدی شروع شد .  مامان جون و آجی و ایلیا جونم مامانی و ایلیا جیگری باران به حدی شدید بود که حتی برای یه لحظه هم نمی شد از خونه بیرون اومد . ایلیا با دیدن بارون و اون همه آب به وجد اومده بود و هر چی که می گقتم سرما میخوری گوشش بدهکار نبود . از زیر بارون بودن کلی ذوق میکرد چون تمام حياط رو آب گرفته بود . فدات بشم الهی که اینطوری زیر بارون ذوق میکنی و جیغ میکشی . به تنهایی شروع کردی ب...
14 آبان 1392

بيمه عمر ايليا جونم

از طرف بيمه عمر ملت چند باري بود كه به اداره ما سر ميزدند . هر بار بازارياب بيمه من و همكارانم را متقاعد مي كرد كه اين بيمه خيلي براي شما و فرزندانتان مفيد مي باشد در واقع آينده آنها را مي سازد البته در طول اين مدتي هم كه بيمه هستند مي توانند از خدمات بيمه اي استفاده كنند. در آخرين ديدار با آنها تصميم گرفتم كه خودم و ايليا جانم را بيمه عمر كنم . بيمه ايليا جونم 25 ساله است و انشاء الله وقتي به سن 28 سالگي رسيد ميتونه از سود اين بيمه كه من هر سال براش واريز مي كنم بهره مند بشه . با تحقيقاتي كه انجام دادم خيلي به نفع بچه ها و خونواده هاست . حالا اگه تا اون موقع من زنده بودم و 28 سالگي گل پسرمو ديدم كه هيچي ، اگر هم نبودم بيمه پشتوانه كاري و ما...
13 آبان 1392

مراسم نامگذاري

براي انتخاب اسم نو گلمان خيلي گيج شده بودم  و يكسري اسم زيبا يادداشت كرده بودم حتي كتابچه اسمهاي ايراني هم خريداري كردم به ثبت احوال هم رفتم و كتابچه اسم آنجا را هم ديدم ولي باز در بين چندين اسم ترديد داشتم . هر كس هم نظري ميداد  بابايي مي گفت : اميد .  مامان  جون مي گفت : اميد رضا . آجي مي گفت : پوريا . بهناز مي گفت : ماني و خودم هم اسم ايليا را خيلي دوست داشتم . بالاخره چند اسمي كه انتخاب كرده بوديم را لاي قرآن مجيد گذاشتيم . پسر كوچولويم را براي روز 10 تولدش همراه مامان جون به حمام برديم  و بعد از حمام از لاي قرآن بوسيله هستي كوچولو اسمي را در آورديم . اسم انتخابي ايليا بود . آري ما نام ايليا را براي گل پسر...
13 آبان 1392