ايليا جيگري ايليا جيگري ، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 29 روز سن داره

ايليا نفس مامان ليلا

رفتن به باغ وحش

روز جمعه 11 بهمن تصميم گرفتيم كه بچه ها رو ببريم باغ وحش ارم ، البته نظريه از طرف دايي علي بود . ايليا براي اولين بار بود كه يه سري از حيوونا رو از نزديك ميديد و خيلي براش تازگي داشت . قفس خرسها  قفس شترمرغها قفس آهوها قفس ميمونها  هستي جون و عسل جون در حال نگاه كردن به قفس گوزنها  تمساح ها مارها  سمندر لاك پشت  مارماهي  پليكان  ايليا جيگري مامان در حال غذا دادن به اردكها  قفس ببرها قفس شير - سلطان جنگل  قفس خرگوشها  البته ايليا جونم هم به داخل قفس خرگوشها رفت و هي دنبال خ...
12 بهمن 1392

8 بهمن سالگرد پنجمين تولد نفس مامان

پنجمين سالگرد تولد     عزيزكم !‌ 4 سال را با هم پشت سر گذاشتيم ،‌به ياد تك تك دقايق و ثانيه ها و لحظه ها كه عزيزترين لحظه هايم بودند . بي شك ناب ترينشان لحظه هاي مادر بودن است كه جز مادر نباشي ، نميتواني دركشان كني ! لحظه به دنيا آمدنت ، شيرخوردنت،نشستنت ، راه رفتنت ،‌دندان درآوردنت، نفس كشيدنهايت ، مامان و بابا گفتنت ، با تو لحظاتي گذراندم كه جز زيبايي ، چيزي نديدم . با تو بهترين ها را تجربه كردم . روزهايي كه گذشت بر نمي گردد . تنها يادشان است كه آرامش مي بخشد و لبخند جاري مي كند . اكنون ورود به 5 سالگيت مبارك . چقدر خوشحالم كه تو را دارم .  عزيزتريني ايلياي مامان  ...
8 بهمن 1392

گفتني هاي براي ايليا نفسم

  عشق من ! قسم به چشماي سيات ، قسم به ناز تو نگاهت ،‌ نميدونم چه جوري بگم كه: مي خوامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت .  نازنينم ! امروز اولين روز ماه تولد توست . بهمني من ! اين روزها آخرين روزهاي چهارمين سالگردت مي باشد .كم كم به پنجمين سالگرد تولدت نزديك مي شويم  و من مي خواهم ذره اي از ناگفتنيهايم را برايت بازگو كنم . دردونه قشنگم  ! اين روزها كه برايت مي نويسم درست با تو پسر كوچولوي نازم ،‌روزهاي كودكيم را مرور مي كنم و اين همه نوشته از سر شوق بيشتر به خاطر خودم است تا بتوانم فردا روزي با هر نگاه به صفحات دلنوشته هايم كه ...
1 بهمن 1392

ايليا و بابايي

پسرم ، برگ گلم ،‌غنچه اي خوش رنگ دلم ! دست خود را حلقه كن بر گردنم . خنده زن بر چشمهاي خسته ام . عشق تو آواز صبح زندگيست . مهر تو آغاز لطف و بندگيست . تقريبا يكي از عادتهاي هر روزه شده يا بهتر بگم هر شبه كه وقتي بابايي از سر كار مياد چند دست با گل پسرش بازي بن تن يا فوتبال رو بازي كنه تازه اون موقع شب هر كدوم كه گل ميزنند يه سر و صدايي راه ميندازند كه بيا و ببين و هر وقت هم كه ايليا گل ميخوره شروع به كشتي گرفتن و كتك زدن بابايي ميكنه و من بيچاره هم هي تذكر كه بابا مردم خوابيدن ، نپريد ، بي سر و صدا و......... و كو گوش شنوا ? ...
15 دی 1392