نه ماهگي ايليا جونم
قند عسل ماماني وقتي 1روز مونده بود كه پا به 9 ماهگي بذاره كلمه ماما رو از لباي قشنگش شنيدم. اين دو تا عكس رو در اداره ازت گرفتم . واي خدا چه پسر مودب و نازي . فدات بشششششششششششششششششششششششم. ...
نویسنده :
ليلا مامانيه ايليا
12:54
هشت ماهگي ايليا جونم
3 مهر ايليا در فروشگاه هايپراستار عزيز دلم وقتي روي صندلي مخصوص كودك در فروشگاه خوابوندمت ، اصلا آروم و قرار نداشتي . همش نق ميزدي و ميخواستي بياي بغلم و همه جارو نگاه كني . جشن دندوني اولين دندوناي نازت در روز 11 مهر سال 88 ديده شد يعني دقيقا 8 ماه و 3 روزت بود . خواستم برات دندونك درست كنم كه مامان بزرگ و بابابزرگ هستي مهمونمون شدند و جشن دندونيت افتاد براي 22 مهر كه مامان جون زحمتش و كشيد . به رسم قديميا برات دستمالي پهن كرديم و يه سري وسايل از قبيل قيچي و ماشين حساب و دفتر و ..... گذاشتيم و ازت خواستيم كه يكي را برداري و ايليا جيكري هم ماشين حساب را برداشتي . آخه بعضيا ميگن بچه تو...
نویسنده :
ليلا مامانيه ايليا
12:45
سفر به شمال در آخرين لحظات سال 92
روز 27 اسفند آخرين روز كاري ماماني در سال 92 بود ، چون مقدمات سفر رو مي چيديم روز 28 به سر كار نرفتم . ساعت 11 شب منو و بابا و ايليا و فرنازم ،همراه با دايي علي و آيدا با 3 ماشين راهي شمال شديم . خوشبختانه جاده خلوت بود و ما تونستيم صحيح و سلامت ساعت 5 صبح به شمال برسيم . در ويلاي مامان جون همه چي خبر از نو شدن سال و آمدن بهار و عيد ميداد . ايلياي ناز مامان نزديك رسيدن به شمال خوابش برد و وقتي به شمال رسيديم خواب بود . كمي استراحت كرديم تا خستگي راه از تنمون بره بيرون . ...
نویسنده :
ليلا مامانيه ايليا
11:44
شش ماهگي ايليا جونم
4 مرداد ساعت 2 بعد از ظهر 4 مرداد ساعت 8:30 شب وقتي چراغ را خاموش و روشن مي كردم ببين چشمات چقدر گرد ميشد . يا اينكه براي گرفتن دوربين از دست ماماني دست و پا ميزدي . 7 مرداد وقتي در آستانه ورود به شش ماهگي بودي با كمك بالش در اطرافت به خوبي مي نشستي و در روروئك بازي مي كردي . 10 مرداد از طرف فاميل پدري مامان براي عروسي يكي از اقوام به شهر كوهين واقع در استان قزوين دعوت شده بوديم . يعني داماد نوه عمه ماماني بود . اين عكسها را در آنجا انداختيم . الهي من فداي اون صورت گرد چون ماهت بشم . ايليا جون و آجي فرناز در باغ منزل عمه ماماني ...
نویسنده :
ليلا مامانيه ايليا
15:52
پنج ماهگي ايليا جونم
عزيزكم ! عكسهات از 5 ماهگيت در منزل جديدمون است . 7 تير ساعت 1 بعد از ظهر 13 تير ساعت 2:30 بعد از ظهر 15 تير ساعت11:45 شب 18 تير ساعت 10:45 شب بهناز جون فقط يه گوشي موبايل تو دستش بود و هر وقت خونه مامان جون مي رفتيم دقيقه به دقيقه ازت عكسهاي مختلف مي گرفت . يا فقط سرش و مي چسبوند به گردن تو و بوت مي كرد مي گفت من عاشق بوي بچم طوريكه بعضي وقتا حوصلت و سر ميبرد و كلافه ميشدي . وقتي هم اين عكسها رو ميگرفت اينقدر تورو خندوند كه ريسه مي رفتي . گلم يه ذره اينورو نگاه كن تا ماماني ازت عكس بگيره . ايليا جونم ! ايليا ! آهان ،...
نویسنده :
ليلا مامانيه ايليا
15:59
چهار ماهگي ايليا جونم
3 خرداد ساعت 8 شب عمو امين يه تخت بادي خريده بود وقتي اونو باد كرد يه تختخواب مشكي و خيلي بزرگ شد وقتي تو رو روي اون گذاشتم خيلي خوشت اومد و اينجوري روش لم دادي . هستي و ايليا جونم عسلي و ايليا جونم وقتي ايليا جونم دختر ميشه . مامان جون تو خونشون يه تاب واسه شما كوچولوها بسته بودند . وقتي تو رو روي تاب ميذاشتم به 5 دقيقه نمي كشيد كه خوابت ميبرد . توي عكس دقت كن چقدر چشات خواب آلود شده . و بالاخره خوابت برد . چه خوابوندن بي درد سري . با مامان جوني رفته بودي حموم . ايليا در هياهوي انتخابات رياست جمهوري سال 88 18 خرداد ساعت 7 بعد از ظ...
نویسنده :
ليلا مامانيه ايليا
14:50









